برای من بزرگترین دروغ دنیا
خنده های تو بود
اما حالا که نیستی
دلم برای بزرگترین دروغ دنیا هم تنگ شده ...
نه قرار بر این نبود
که خدا فقط
روزی چند وعده تکرار شود
و بعد در انتهای بد بختی ها
بهشتی گمشده را
نصیب تو ومن کند
نه - قرار بر این نبود
که خدا پوچ وتکراری باشد
من خدا را دیده ام
بارها وبارها
نشسته در کنار پیاده
در میان سفره های بی نان
وبر پشت گرده هایی که تازیا نه میزدند
من خدا را فریاد کشیدم
یکبار اما برای همیشه
خدا حق تو ومن بود
اما - قرار بر این نبود
من خدا را دیده ام
بارها و بارها...
حالم از آدمها و
خوبی های شرطی که بهم می خورد
به قفل بسته ی اطاق و
حلقه ی اویزان از سقف و
طنابی که در مشتم است
می خندم
به رویای کال انسان
به پوچی دنیا
به اشتهای بی انتهای زمین
پوز خند می زنم
و تنهایی را فریاد می کشم
حالم از ادم ها و
خوبی های شرطی که بهم می خورد
به تنهایی ابدی فکر می کنم
از امروز تا اخر دنیا
به اینکه مرگ
پایان خیانت پدر است ...
پدرانی
که هوس در عمق جانشان پینه بسته
ودنیا که دیواریست برای نرسیدن
حالم از ادمها و
خوبی های شرطی که بهم می خورد
تنهایی ابدی را در اغوش می کشم
ولبخند را به تصویر......!