کافه
من
فنجان قهوه
ونیامدن تو...
امدن تو
افتادن فنجان قهوه
شکستن من
کافه.
راستی تو که نباشی
با لبهای خاموش
ناگفته ها دارد... شاعر
خدا که گوشش بدهکار این حرفها نیست
اما خدا را چه دیدی
شاید دوباره دیدمت
شاعرانه
بی این غم لعنتی که به اندازه ی تمامی دنیاست
عاشقانه
مثل همیشه های بیست سالگی
و شاعرانه عاشق شدم و
عاشقانه شاعر...
شاعر را خوب می شناسم
عاشق که می شود
ترس به دلش راه ندارد
فقط هی از خیال بی تو بودن می ترسد و
دوباره احساسش کودک می شود و
دوباره گریه های پنهانیش کوک
راستی تو که نباشی
با لبهای خاموش
ناگفته ها دارد ... شاعر
خدا که گوشش بدهکار این حرفها نیست
اما خدا راچه دیدی
شاید دوباره دیدمت.....
خوب مي شد اگر
اين اطراف اين طور نبود
و تو هم بودي
و شيطان هم
خوب مي شد اگر
حالم هم بهم نمی خورد
از اين اطراف
و از اين نوع بودن
واز تمامی-
تمامی موعودهای نیامده
و خوب مي شد اگر
من هم مثل مادر بودم
دنبال بهشتي گم شده
و مثل پدر
دنبال نان حلال
ومثل تو- توکه نیستی
و چه خوب مي شد اگر ....
در کوچه جایی برای فریاد نیست
اما من
از لب هایی که باکره ماند و
از فقر غرور با تو می گویم
در کوچه جایی برای فریاد نیست
اما من
از دردی که پینه بست و
درد دلی که بغض شد - با تو می گویم
در کوچه جایی برای فریاد نیست
اما من
از زندگی
ازمرگ
ازشرف
از سرزمینت با تو می گویم
در کوچه جایی برای فریاد نیست
اما تو
اما من
اما همیشه هایی که حسرت ماند
اما غیرتی که گدا شد
واما هزاران سکوت پر سوال.
در کوچه
با لب های باکره ات فریاد بکش
غرور را
درد را
بغض وهزاران سکوت پر سوال را ...
*****
کوچه هم در حسرت فریاد ماتم گرفته است