گذشتم
بی حوصله تر از ثانیه
از کنار خیابانهایی عریض
از جوار رنگ ها ولعاب ها
واز کنار خنده هایی کاذب
رسیدم
تازه تر از خورشید
به کوچه هایی ساده وخاکی
به صورت هایی بی آلا یش
وبه تبسم هایی پاک وبی ریا
در سرم پر بود از هوای بی کسی ودر دلم پر شد از هوای عاشقی.
یک لحظه یک خیال
شاید خدا باشد....
شاید خدا ساکن همین حوالیست
احتمالا هست،
که مردم این دور وبر
اینگونه از شرم حضورش
هرشب
هر روز
دوره میکنند
صداقت را
نجابت را
و عاشقی را...
راستی اینجا
دور از ساختمان های چند طبقه
در این کوچه های خالی از اسم ورسم
در این رضایت وخستگی وسکوت
ودر این صورت های سوخته از آفتاب
انگار خدا ملموس است
انگار خوبی ها بی قیدوشرط است
وانگار اینجا آدمی همسایه ی خداست
اما حیف
ای کاش گذشتن
رسیدن
ودر جوار سادگی ها عاشق شدن
مفهوم مانــــــــــــــــــــــدن بود...
دوباره حضور گيج يك عابر
و قدم هاي سردش
به اميد يك نگاه گرم
***
احتمالاً نمي داند
نام اين كوچه
بن بست آزادي ست .
تو كه نبودي
خيلي چيزها عوض شد
-كتاب فارسي
-بابا
-دارا
-كبري
تو كه نبودي
خيلي چيزها عوض شد
بابا مثل سابق نيست
دارا دنبال نان حلال است
كبري بزرگ شده است
كبري ديگر دنبال
كتاب باران خورده نيست
كبري تصميمش را گم كرده
پدر غمگين است
دارا خسته است
و آن مرد
آن مرد كه
نه در باران
و نه با اسب
و اصلاً هيچ وقت ديگر هم نيامد
و تو
تو كه نبودي
خيلي چيزها عوض شد .
مهر 79